Image
در تحلیل منظومه‌ی کودکانه‌ی «من ئەتوانم بڵێم نا»، آنچه بیش از هر چیز حائز اهمیت است، تحلیل سازوکارهای روایی، تربیتی و زبانی آن در نسبت با مخاطب خاص خود، یعنی کودک، است. این متن در نگاهی نخست، قصد دارد یکی از مهارت‌های بنیادی در تربیت اجتماعی کودک، یعنی توانایی مخالفت محترمانه یا همان «نه گفتن»، را آموزش دهد. با این حال، بررسی دقیق ساختار روایی و گفتمان تربیتی آن نشان می‌دهد که علی‌رغم نیت ظاهری، شعر در بنیان‌های خود حامل مجموعه‌ای از انگاره‌های محدودکننده، بازدارنده و حتی آسیب‌زا برای شکل‌گیری عاملیت کودک است.

نقد و بررسی کتاب من ئەتوانم بڵێم نا

آرش مهربان

منتقد و پژوهشگر ادبیات کودک

در تحلیل منظومه‌ی کودکانه‌ی «من ئەتوانم بڵێم نا»، آنچه بیش از هر چیز حائز اهمیت است، تحلیل سازوکارهای روایی، تربیتی و زبانی آن در نسبت با مخاطب خاص خود، یعنی کودک، است. این متن در نگاهی نخست، قصد دارد یکی از مهارت‌های بنیادی در تربیت اجتماعی کودک، یعنی توانایی مخالفت محترمانه یا همان «نه گفتن»، را آموزش دهد. با این حال، بررسی دقیق ساختار روایی و گفتمان تربیتی آن نشان می‌دهد که علی‌رغم نیت ظاهری، شعر در بنیان‌های خود حامل مجموعه‌ای از انگاره‌های محدودکننده، بازدارنده و حتی آسیب‌زا برای شکل‌گیری عاملیت کودک است.

چارچوب نظری این تحلیل مبتنی است بر رویکرد "چارچوب‌بندی اخلاقی در متون کودکانه" که توسط کیمبرلی کرین شافر (2019) ارائه شده است. این نظریه تأکید می‌کند که ادبیات کودک، برخلاف تصورات رایج، صرفاً ابزار انتقال پیام‌های رفتاری نیست، بلکه واجد گفتمان‌هایی است که نحوه‌ی شکل‌گیری هویت کودک، عاملیت او، و رابطه‌ی قدرت میان کودک و بزرگ‌سال را بازتولید یا بازتعریف می‌کند. بر این مبنا، متون کودکانه باید نه تنها از منظر محتوای آشکار، بلکه در سطوح عمیق‌تری مانند نحو زبان، روابط علّی در روایت، و توزیع اختیار میان شخصیت‌ها تحلیل شوند.

در شعر مورد نظر، کنش مرکزی روایت بر پایه‌ی مواجهه‌ی کبوتر (خاڵخاڵی) با یک موقعیت اغواگرانه بنا شده است که در آن موجودی فریبکار (پشی) با پیشنهاد همراهی و وعده‌ی لذت، کودک را به خروج از نظم تعریف‌شده‌ی خانواده سوق می‌دهد. ساختار این موقعیت، به‌جای آن‌که مبتنی بر انتخاب، گفت‌وگو یا پرسش‌گری باشد، در قالبی مبتنی بر دوقطبی ساده‌ی خیر/شر و اطاعت/خطا بازنمایی شده است. کودک در این الگو نه به‌مثابه سوژه‌ای متفکر، بلکه همچون مفعولی منفعل تصویر می‌شود که به‌واسطه‌ی اشتباهی ناخودآگاه، مستوجب توبیخ و اصلاح است.

این منطق، از نظر تربیتی، تداوم همان گفتمان اخلاق‌گرایانه‌ی پیشامدرن است که در آن تربیت نه از مسیر ساختن مهارت‌های تحلیلی و تصمیم‌گیری، بلکه از طریق تلقین، هشدار، تنبیه نمادین و الگوی «پشیمانی/اصلاح» دنبال می‌شود. از نظر روان‌شناسی رشد اجتماعی، چنین رویکردی با رویکردهای نوین مبتنی بر یادگیری اخلاقی مشارکتی (مانند نظریه‌ی یادگیری اجتماعی بندورا یا الگوهای تربیت انتقادی) در تعارض است. در این روایت، تجربه‌ی خطا برای کودک، نه فرصتی برای خودآگاهی، بلکه لحظه‌ای برای سرزنش و سلطه‌ی بزرگ‌سال است.

در سطح زبانی، منظومه با وجود برخورداری از ریتم و قافیه، از منظر تناسب واژگان با ظرفیت‌های زبانی مخاطب دچار اختلال جدی است. شعر آکنده از ترکیب‌ها، اصطلاحات و واژگانی است که یا در بافت زبانی کودک معاصر جایگاهی ندارند یا فاقد شفافیت معنایی برای مخاطب کودک هستند. این مسأله منجر به گسست ارتباطی و حذف مشارکت ذهنی کودک در درک روایت می‌شود؛ امری که به زعم شافر، از مؤلفه‌های اصلی شکست در انتقال واقعی پیام تربیتی در متون کودکانه است. به بیان دیگر، زبانی که نتواند کودکان را در بافت تجربی و شناختی خودشان مخاطب قرار دهد، در تحقق اهداف روایی‌اش ناکام خواهد بود.

از سوی دیگر، تحلیل روایی اثر نیز حاکی از ضعف در انسجام ساختاری و تمهیدات دراماتیک است. پیرنگ، فاقد گره‌افکنی مؤثر و اوج حسی قانع‌کننده است. شخصیت‌ها، به‌ویژه کودک، به‌صورت تک‌بُعدی پردازش شده‌اند و هیچ فرایند درونی قابل ردیابی در رفتار و تصمیم‌گیری آن‌ها مشاهده نمی‌شود. بازنمایی والدین نیز نه در قامت همراهان تربیتی، بلکه در جایگاه مطلق‌گرای اقتدار ظاهر می‌شود. «خنجیلە» را خطاب می‌کند و بدون حتی تلاش برای شنیدن صدای آن، تنها بر تأدیب و فرمان‌برداری تأکید دارد. این الگوی روایی، به‌روشنی نشان‌دهنده‌ی بازتولید روابط سلسله‌مراتبی و غیردموکراتیک در تربیت است که با رویکردهای تربیتی امروزی مبتنی بر همیاری، گفت‌وگو و ساختن انتخاب، در تضاد بنیادین قرار دارد.

شعر در پایان، با صدور یک فرمان ارزشی مطلق بسته می‌شود: "بتواند بگوید نه". این فرمان نه نتیجه‌ی کشف کودک، بلکه ماحصل توصیه‌ی والدینی است که در روایت، نقش نجات‌دهنده را ایفا کرده‌اند. این پایان‌بندی نه تنها به کودک امکان تجربه‌ی اختیار نمی‌دهد، بلکه از منظر روان‌شناختی نیز نوعی پیام دوسویه و متناقض را منتقل می‌کند: تو باید «نه» بگویی، اما این «نه» نیز باید مطابق خواست بزرگ‌سالان باشد.

از منظر نظریه‌های خوانش‌محور و روان‌زبان‌شناسی کودک، این نوع تولید گفتمان، ظرفیت مواجهه‌ی کودک با موقعیت‌های واقعی زندگی را کاهش داده و او را از درونی‌سازی مفاهیم اخلاقی دور می‌سازد. در نتیجه، «نه» گفتن، که باید نشانه‌ای از استقلال، تحلیل، و مسئولیت‌پذیری باشد، در این متن به مفهومی تحمیلی، اقتدارمحور و ترساننده فروکاسته می‌شود.در جمع‌بندی، این اثر علی‌رغم ظاهر کودک‌پسند و نیت اخلاقی، از منظر تربیت مدرن، روان‌شناسی رشد، و زبان کودکانه با اشکالات جدی مواجه است. عدم انطباق با اصول روایت‌پردازی مشارکتی، استفاده از زبان غیرشفاف، بازنمایی شخصیت‌های تک‌سویه، و مهم‌تر از همه، تداوم گفتمان اقتدارگرایانه در تربیت، باعث می‌شود شعر نتواند به هدف ادعایی خود یعنی آموزش مهارت «نه گفتن» به شیوه‌ای واقعی و درونی‌شده دست یابد. به‌نظر می‌رسد بازبینی اساسی در محتوا، زبان و ساختار روایت برای تبدیل این اثر به متنی تربیتی، ضروری است.